تبليغاتX
دلتنگ گل نرگس

دلتنگ گل نرگس

به خدا سوگند دنیا را آذین می بندیم اگر لحظه ی آمدنت را بدانیم...

بچه ها خداحافظ.....

مردم اغلب بی انصاف، بی منطق و خودمحورند ولی آنان را ببخش...

اگر مهربان باشی تو را به داشتن انگیزه های پنهان متهم می کنند ولی مهربان باش...

اگر شریف و درستکار باشی فریبت می دهند ولی شریف و درستکار باش...

نیکیهای امروزت را فراموش می کنند ولی نیکوکار باش...

بهترینهای خود را به دنیا ببخش حتی اگر هیچگاه کافی نباشد ...

در نهایت می بینی که هر آنچه هست میان تو و خداوند است نه میان تو و مردم....


دوستای عزیزم سلام. شاید از این به بعد نتونم مرتب بهتون سر بزنم حتی نمی تونم مرتب آپ کنم.دلم برای همتون تنگ میشه.از اینکه توی این مدت بهم سر میزدید و محبت داشتید و من حقیر رو توی جمع پاکتون راه دادید ممنونم. هر جا هستید خوش باشید و سرافرازهمچون همیشه .منو از دعای خیرتون فراموش نکنید. بدیهامو فراموش کنید منم خوبیهاتونو خاطره می کنم....

می زند جرس فریاد     بچه ها خداحافظ...... خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/14ساعت 15:7  توسط   | 

غیبت یا غفلت

بلاى جانسوز عصر ما غیبت نیست، غفلت است حال و روز شیعه در این عصر، از دو وجه بیرون نیست. یا معصوم خاتم را، امام را و ولى الله اعظم را محبوب و مقصود و مقتداى خویش مى داند یا سر بر آستان محبوب و مقتدایى دیگر مى ساید.

شیعه اگر گمان کند که حبیب و طبیب و نجات بخشى جز او در عالم هست، راه به خطا برده است و پا از صراط مستقیم تشیع بیرون نهاده است.

شیعه اگر در حضور آب، دل به سراب مى سپارد، چگونه نام خود را شیعه مى گذارد؟ شیعه بهتر از هر کس مى فهمد که من مات و لم یعرف امام زمانه مات میتة الجاهلیه. «هرکه بمیرد و امام زمان خود را نشناسد، به مرگ جاهلیت مرده است. »

شیعه بهتر از هر کس مى فهمد که میزان و معیار محبت، امام است و هر محبتى در راستاى محبت امام، معنا مى شود.

و اگر مدعى است که مرید آن قطب عالم است، محب آن ولى الله الاعظم است، عاشق آن حجت خاتم است، این حال و روز با عشق، سر سازگارى ندارد.

کدام عاشقى بى یاد معشوق، زیستن مى تواند؟

کدام عاشقى، یک لحظه بى خاطره معشوق سر مى کند؟

کدام عاشقى هر ازگاه به یاد معشوق مى افتد و محبوب را در ردیف دیگر امور روزمره خویش مى بیند؟

کدام عاشق هجران کشیده اى خورد و خوراک و خواب و لذت مى فهمد؟

این ننگ و عار براى عاشق نیست که از معشوق بشنود که ما تو را از یاد نمى بریم و مراعات تو را فرو نمى گذاریم و او... و او بى اشتیاق زیارت معشوق سر کند و یاد او را فروبگذارد؟

این اوج بى معرفتى محب نیست که بداند و بشنود که محبوب به شادمانى او شاد مى شود، با اندوه او غمگین مى گردد، مریضى اش محبوب را بیمار مى کند، هرگاه دست به دعا بردارد، محبوب آمین مى گوید و آن زمان که سکوت کند، محبوب، برایش و به جایش دعا مى کند و او سر از پاى نشناسد و قالب تهى نکند؟

آرى بلاى جانسوز عصر ما غفلت است، غیبت نیست.

و غیبته منا.

او غایب نیست، پرده بر چشمهاى ماست.

چه کس صادقانه دست به دعا برآورده است، مخلصانه امام خویش را طلب کرده است، و پاسخ نگرفته است؟

برخى امام را طلب مى کنند و دیگران را هم. اینان تا آن زمان که چشم به ابواب چند گانه دارند، دستشان به دامان امام نمى رسد.

بعضى امام را طلب مى کنند اما نه به خاطر امام که براى وصول به حاجات خویش.

مى بینى که امام را صدا مى کند - با تضرعى جانسوز و جگرخراش - اما آنچه مى طلبد، دیدار حیات بخش امام نیست، حل مشکلات و وصول به حاجات خویش است. این سخن نه بدان معناست که در تلاطم مشکلات، به سراغ امام نباید رفت و قضاء حوائح و استجابت دعا و رفع موانع را از او نباید خواست. بلکه به عکس، همه چیز از نزول باران، تا شفاى بیماران را از امام باید طلب کرد که تقدیر و مشیت همه چیز در عالم به دست اوست و هیچ کار، بى اشارت مژگان او به سرانجام نمى رسد.

سخن این است که شوق دیدار امام چیزى است و عریضه و عرضه حاجات دنیوى، چیز دیگر.

سخن این است که ساقى این بارگاه، به ظرفیت و جام همت مهمان مى نگرد، محبوب، به ظرفیت دل محب نگاه مى کند. ان القلوب ادعیه و خیرها ادعاها.

یکى به هواى بهشت در مصیبت حسین (ع) اشک مى ریزد.

یکى در مجلس حسین (ع)، بر مصیبت خویش مى گرید.

و یکى را معرفت حسین و معرفت به مصیبت حسین (ع) مى گریاند.

هرکس به قدر جام معرفت خویش، از دستهاى امام نوش مى کند.

امام دست نیافتنى نیست، دستهاى ما بسته است.

امام در پرده غیبت نیست، پرده بر چشمهاى ماست.

و آنچه ما را از زیارت امام محروم مى کند، غیبت امام نیست، غفلت ماست.


پدیدآورنده: سید مهدى شجاعى
+ نوشته شده در  دوشنبه 1389/07/05ساعت 14:43  توسط   | 

انا نحن نزلنا الذکر و انا له لحافظون...-سوره الحجر-آیه 9

اهانت وقیحانه ی مزدوران بی فرهنگ آمریکایی

به کاملترین کتاب آسمانی و تنها مرجع الهی بدون تحریف

و دور از دست برد بشری را به قرآن ناطق

حضرت بقیة الله الاعظم (ارواحنا له الفداء)

و همه ی پیروان قرآن تسلیت می گویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1389/06/23ساعت 14:45  توسط   | 

اولین خطبه

از امام باقر(ع) روایت شده که آن حضرت فرمودند:

در روز اوّل ظهور، قائم ما در مکّه، در کنار بیت‌الله الحرام، در حالتی که به کعبه تکیه داده است مردم جهان را مخاطب قرار داده، چنین می‌فرماید:

ای مردم! ما آل محمد ـ که درود خداوند بر او و خاندانش باد ـ در درجة اوّل از خداوند بزرگ و در مرتبة دوم از بندگان خداوند که جواب ما را می‌دهند یاری می‌طلبیم.

ای مردم! ما خاندان پیامبر شما هستیم و از هر کس به خداوند بزرگ و حبیبش، رسول خدا(ص)، سزاوارتریم.

ای مردم! هر کس در ارتباط با آدم با من مجادله کند، بداند من از او به آدم اولی‌ترم و آنکه در رابطه با شخصیت نوح با من محاجّه کند، من بر او نسبت به نوح مقدّم هستم و هر کس بخواهد در ارتباط با ابراهیم با من مجادله کند، من از او نسبت به ابراهیم برتری دارم و اگر کسی بخواهد با شخصیت محمّد ـ که درود خداوند بر او و خاندانش باد ـ با من محاجه کند، مسلّماً من نسبت به حضرت محمّد از او اولی هستم و هر کس که بخواهد در ارتباط با بقیة انبیا و فرستادگان خداوند به محاجه با من برخیزد، من بر او نسبت به انبیا تقدم دارم. آیا خداوند در قرآن مجیدش نفرموده است:

«به درستی که خداوند آدم، نوح، آل‌ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان اختیار فرموده و بعضی را بر برخی برتری داده است و البته خداوند شنوا و دانا است؟»1.

پس ای مردم! من تنها باقیمانده از آدم و یگانه ذخیرة نوح پیامبر و خلاصه و برگزیده از ابراهیم و از محمد هستم که درود خداوند بر آن بزرگوار و خاندانش باد.

ای مردم! بدانید آن‌کس که بخواهد دربارة قرآن با من مجادله نماید من از همه اولی به قرآن خداوند هستم.

ای مردم! آگاه باشید هر کس که دربارة سنّت رسول اکرم(ص) با من مجادله کند، من اولی‌تر از او هستم. پس شما را به خداوند سوگند می‌دهم، هر کس که امروز سخنان مرا می‌شنود آن را به آنهایی که در اینجا حاضر نیستند، برساند و شما را به حقّ خداوند و رسول او و آن حقّی که من بر شما دارم سوگند می‌دهم که ما را در حقوقمان یاری نمایید و جلوی ظلم و ستمی را که دربارة ما روا داشتند بگیرید؛ چه آنکه حقوق ما را پنهان ساختند و دربارة ما ظلم کردند و از وطنمان آواره نمودند و نسبت به ما نیرنگ روا داشتند و پیروان باطل بر ما افترا بستند. از خدا بترسید، ما را تنها مگذارید، بلکه یاری کنید تا خداوند شما را نصرت عطا فرماید.2

پی‌نوشت‌ها:

1. سورة آل عمران (3)، آیات 33ـ35.

2. نعمانى، الغیبة، ب 14، ح 67.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1389/06/21ساعت 16:16  توسط   | 

ماه رمضان تمام شد

دی... دید، دی... دید... صدایی در گوشم می‌چرخید و ذهنم آن را تشخیص نمی‌داد... دستانم طبق معمول و ناخودآگاه در تاریکی شب در پی شیء مزاحمی بود که صدایی از آن بلند می‌شد. پس از قطع صدا، سعی کردم دوباره به خواب نازنینم ادامه دهم.

اما نه... ناگهان یاد نوشته‌ای افتادم که مدتی بود آن را در ذهن پرورانده بودم. صدای خُرّوپف پدرم به من فهماند که هنوز همگی در خواب به سر می‌برند. بنابراین می‌توانم نقشه‌ام را عملی کنم. به بدن خواب‌آلودم نهیب زدم که بلند شو... اینک زمانی فرا رسیده که می‌توانم بزرگ شدنم را به خواهران و برادرانم ثابت کنم.

پس از جایم بلند شدم و به آرامی قدم برداشتم. به سختی می‌شد زمین و دست و پا را از هم تشخیص داد. به هر زحمتی بود به آشپزخانه رسیدم و از درب آشپزخانه طلب همکاری کردم و آن را گشودم. در دلم موج خوشحالی و شوق را حس می‌کردم.

چون تصمیم داشتم این بار سفرة سحر را خودم پهن کنم. بنابراین زودتر از همه بیدار شدم. وارد آشپزخانه شده و درب را پشت سرم بستم و با ترسی که تاریکی در وجودم چنگ انداخته بود، در جستجوی کلید برق گشتم و چراغ را روشن کردم. دیگر مطمئن شده بودم که پرتوی از نور، جسته و گریخته به بیرون آشپزخانه نمی‌رود تا کسی را بیدار کند. پس سفره را پهن کردم. بعد ظرف‌هایی را که مادرم قبل از خواب آنها را حاضر کرده بود در سفره چیدم. بعد از آن سبزی و نان و آب هم به سفره اضافه شد. مانده بود غذا و چای که آن هم با همکاری طلبیدن از اجاق گاز حل می‌شد. همه چیز مرتب بود و اوضاع به خوبی پیش می‌رفت و به قول معروف «بر وفق مراد بود». غرور و خوشحالی تمام وجودم را در بر گرفته بود ـ البته غرور بزرگی ـ دوباره نگاهی به ساعت انداختم عقربه‌ها 3 بامداد را نشانگر بودند و برای بیدار کردن خواهران و برادرم و پدر و مادرم از آشپزخانه بیرون رفتم. فکرم را به یاری جستم تا ببینم بهتر است چگونه آن‌ها را بیدار کنم.

بالاخره تصمیم گرفتم صدای تلویزیون و نور چراغ آشپزخانه بیدارکنندة آنها باشد. به طرف تلویزیون حرکت کردم. این بار نور به اندازه‌ی بود که به راحتی بتوانم از میان خفتگان دریای خواب رد شوم. کانال یک را زدم و صدای آن را خیلی کم کردم ـ به تقلید از کاری که برادرم هر روز انجام می‌داد ـ کم‌کم اعضای خانواده در حال بیدار شدن بودند ـ برخی از صدای آهسته گوینده بعضی از هم نوری که به صورتشان خورده بود ـ دیگر همه بیدار شده بودند، با صدای غرغری که کمی بیش از هر روز شنیده می‌شد.

و حسن با غرور و صدایی رسا سلام کرد و بلافاصله گفتم دیدید من آخر توانستم زودتر بیدار شوم و سفره سحر را پهن کنم. نگاهی به برادر بزرگم که چهره‌اش را در سایه روشن می‌دیدم، انداختم و خنده‌اش که سعی در کنترل آن داشت برایم به خوبی قابل تشخیص بود.

مادرم کمی چشمانش را مالید و با مهربانی گفت: «آفرین دخترم! می‌دونم که تو بزرگ شدی و می‌تونی این کار رو انجام بدی. اما...» و بقیه حرفش را خورد.

خواهران و برادرم که حالا زیر پتو رفته بودند و با صدای بلند می‌خندیدند، به تعجب و بهت‌زدگی‌ام هرچه بیشتر می‌افزود. پدرم اشاره‌ای به تلویزیون کرد و من که تمام حرکات را زیر نظر داشتم، به سمت تلویزیون برگشتم. روی صفحه تلویزیون نوشته شده بود: «حلول ماه شوال مبارک».

انگار تمام غم‌ها بر دلم نشسته بود. نه به خاطر فرارسیدن عید فطر بلکه به خاطر نرسیدن به آرزویم و احساس تحقیری که از نگاه‌های شیطنت‌آمیز خواهران و برادرم داشتم، فهمیدم که چون من شب پیش زودتر از همه خوابیده بودم، تا سحر زودتر بیدار شوم در آخرین ساعات شب هلال ماه رؤیت شده بود و من بی‌خبر از همه جا به خودم وعده‌های شیرین می‌دادم. اما من باید به آرزویم می‌رسیدم. تصمیم گرفتم به آشپزخانه بروم و چند قاشق غذا و بعد هم چای بخورم تا هم شادیم برای این عید بزرگ کامل شود و هم به گونه‌ای دیگر آرزویم را عملی کنم. البته سحری که روزه گرفتنی در کار نبود.

پدیدآورنده: لیلا سادات آرامی
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/06/17ساعت 15:2  توسط   |