ضریح مطهر و قسمتی از اطراف آن را که آب در آن منطقه حیران و سرگردان مانده حائر گویند. چون زیارت سیدالشهداء (ع) و گریه برآن حضرت بزرگترین خطر و مزاحمت برای دستگاه خلافت عباسی بود. متوکل ملعون ، برای جلوگیری از آن، ابتدا دستور داد حرم اباعبدالله (ع) را شخم زده زیر کشت ببرند، اما گاوها هم معرفتشان از بنی امیه و بنی العباس بیشتر بود . وقتی نزدیک قبر حضرت رسیدند، به احترام سیدالشهداء (ع)، خود را به زمین انداخته و حاضر نشدند زیر شکنجه دژخیمان بنی العباس، یک وجب پیشتر بروند. به متوکل خبر دادند: این بار طبل رسوایی خلیفه توسط گاو به صدا درآمده است.آن ملعون، کار را متوقف کرد و دستور داد: شط فرات را به طرف آن منطقه باز کنند و با پدید آوردن هور، اثر قبر را از بین ببرند. چون آب نزدیک قبر شریف شد، همانند زوار حسینی قبر آن حضرت را دور زد هر چه آب افزونتر می شد، دیوار آبی دور قبر نیز بلندتر می شد. از این ÷س، آن قسمتی را که آب حیران مانده و قبر را دور زده، حائر نامیدند.
برخی از پیشگوییهای پیامبران و اولیا درباره حادثه کربلا
ابراهیم(ع) به سرزمین کربلا رسید. آرام آرام با مرکبش میگذشت که ناگهان به گودال قتلگاه رسید و اسب، او را به زمین زد. ابراهیم(ع) زبان به استغفار گشود و عرض کرد: خدایا! از من، چه خطایی سر زده است که به این بلا دچار شدم؟
جبرئیل نازل شد و عرض کرد: «ای ابراهیم! از تو گناهی سر نزده است. در این سرزمین، فرزند آخرین فرستاده خدا، ـ محمدبن عبدالله ـ را به قتل میرسانند.
حضرت آدم در کربلا
هنگامی که حضرت آدم(ع) به زمین فرستاده شد، میان او و همسرش «حوا» جدایی افتاد. آدم برای یافتن همسرش، به جستوجو پرداخت. در میانة راه، گذارش به کربلا افتاد. پس بیاختیار، اشک از چشمانش جاری شد و ابری از غم، دلش را تسخیر کرد. سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! آیا دیگربار، دچار معصیتی شدهام که این حال به من دست داده است؟
خطاب رسید : «ای آدم! گناهی از تو سر نزده است، بلکه در این سرزمین، فرزند تو ـ حسین(ع) ـ را با ستم، به قتل میرسانند»
عرض کرد: خدایا حسین کیست؟ آیا از پیامبران است؟
ندا آمد: «نه، پیامبر نیست، ولی فرزند پیامبر آخرالزمان ـ محمد بن عبدالله ـ است.»
عرض کرد: خدایا! قاتل او کیست؟
خطاب آمد: «نامش یزید است که ملعون آسمانها و زمین است.»
در این هنگام، به جبرئیل رو کرد و گفت: دربارة قاتل حسین(ع) چه باید کرد؟
جبرئیل گفت: «باید او را لعن کرد».
آدم(ع) چهار بار یزید را لعن کرد و راه خود را در پیش گرفت و از سرزمین کربلا خارج شد.
کشتی نوح در کربلا
عجله کنید: «همه سوار بر کشتی شوید. کودکان را فراموش نکنید. عذاب خداوند نازل شده است» این کلامی بود که حضرت نوح(ع) به قوم خود میگفت: از آسمان و زمین آب فوران میکرد. وزش باد شدید نیز وحشت و اضطراب مردم را دو چندان کرده است. همه بر کشتی سوار شدند و کشتی بر امواج پر تلاطم آب سرگردان شد. مدتی در راه بود که ناگهان از حرکت ایستاد. نوح(ع)، مضطرب و نگران با خود میگفت: خدایا! چه شده است؛ چرا کشتی حرکت نمیکند؟
ناگهان ندا آمد: «ای نبیالله! اینجا، سرزمینی است که فرزند زادة خاتم الانبیا(ص) و پسر اشرف اولیا کشته میشود.»
نوح پرسید: قاتل او کیست؟
ندا آمد: «قاتل او، ملعون آسمانها و زمین است.» نوح(ع) چهار بار قاتـلان آن حضرت را لعن کرد تا سرانجام کشتی به راه افتاد و از غرق شدن نجات پیدا کرد.
عبور حضرت ابراهیم از قتلگاه
ابراهیم(ع) به سرزمین کربلا رسید. آرام آرام با مرکبش میگذشت که ناگهان به گودال قتلگاه رسید و اسب، او را به زمین زد. ابراهیم(ع) زبان به استغفار گشود و عرض کرد: خدایا! از من، چه خطایی سر زده است که به این بلا دچار شدم؟
جبرئیل نازل شد و عرض کرد: «ای ابراهیم! از تو گناهی سر نزده است. در این سرزمین، فرزند آخرین فرستاده خدا، ـ محمدبن عبدالله ـ را به قتل میرسانند.»
قاتل او کیست؟
جبرئیل گفت: «قاتل او، ملعون آسمانها و زمین است که قلم، بر روح اعظم، لعن او را نگاشته است.» در این هنگام، ابراهیم دست خود را به طرف آسمان بالا برد و در حق قاتلان آن حضرت، لعن و نفرین کرد.
باد و سلیمان(ع)
سلیمان بر بساط خود، در آسمان در حال حرکت بود. ناگهان، باد به جنبو جوش افتاد و بساط سلیمان از کنترل وی خارج شد. سلیمان(ع) تعجب کرد و وحشت و اضطرابی عجیب، سراپای او را فرا گرفت.
پرسید: چه شده است؟
باد جواب داد: ما به
قتلگاه حسین(ع) رسیدهایم.
سلیمان پرسید: حسین(ع)
کیست؟
باد گفت: او فرزند علی بن ابیطالب و دختر خاتم الانبیا ـ محمد مصطفی ـ است که در این سرزمین، به دست قومی جفاکار به قتل میرسد.
سلیمان پرسید: نام قاتلش کیست؟
پاسخ داد: او ملعون زمین و آسمانها است.
در این هنگام، سلیمان دست به آسمان برداشت و یزید را لعن کرد. باد به خود آمد و بساط سلیمان را برداشت و از زمین کربلا دور کرد.
موسی و کربلا
موسی(ع) با «یوشعبن نون» در راه بودند که ناگهان، نعلین موسی پاره شد و خاری در پایش فرو رفت و خون از آن جاری شد. موسی رو به آسمان گفت: خدایا! مگر از من گناهی سر زده است که به چنین کیفری، در دنیا مبتلا میشوم؟
خطاب رسید: «ای موسی! نام این سرزمین کربلا است و در همین سرزمین، خون حسین(ع) ریخته میشود و به دست قومی جفاکار به قتل میرسد.»
موسی گفت: خدایا! حسین کیست؟
خطاب آمد: «او فرزند محمد مصطفی، آخرین فرستادة من، است.»
عرض کرد: قاتل او کیست؟ فرمود: «کسی است که ماهیان دریا و وحشیان صحرا و پرندگان هوا نیز او را لعن میکنند.»
موسی(ع) نیز رو به آسمان کرد و قاتلان حسین(ع) را لعن و نفرین کرد و با یوشع از زمین کربلا گذشت.
عیسی(ع) و کربلا
عیسی(ع) که در جمع حواریان بود و از سرزمین کربلا میگذشت، پس از شنیدن خبر قرار گرفتن شیری بر سر راه عابران، جلو آمد و رو به شیر گفت: چرا در این راه نشستهای و مانع رفت و آمد عابران هستی؟
حیوان به زبان آمد و گفت: یا نبیالله! نمیگذاریم از اینجا بگذری، مگر آن که بر یزید، قاتل حسین، لعن کنی.
عیسی(ع) پرسید: قاتل او کیست؟
شیر گفت: ملعون چرندگان و پرندگان و درندگان بیابانها است، به ویژه در ایام عاشورا.
عیسی(ع) به همراه حواریان دست به آسمان برداشت و یزید و قاتلان امام حسین(ع) را لعن کرد. آنگاه شیر از سر راه کنار رفت و آنان از آن سرزمین گذشتند.
پینوشت:
علاّمه مجلسی، بحارالانوار، ج10
ابی سلیمان ـ چوپان پیامبر(ص) نقل میکند که از پیامبر خدا(ص) شنیدم که میفرمود:
«شبی که معراج رفتم، خداوند جلیل به من فرمود: پیامبر، به آنچه از پیش پروردگارش فرستاده شده است، ایمان آورده است.
گفتم: مؤمنان نیز ایمان آوردهاند.
خدای جلیل فرمود: آری، درست گفتی. چه کسی را به خلافت بر امّت پس از خود برگزیدهای؟
گفتم: بهترین آنها.
فرمود: علی ابن ابیطالب.
گفتم: بلی پروردگار من.
فرمود:
«ای محمد من به روی زمین نگریسته و تو را بین مردم اهل زمین انتخاب کردم و برایت نامی از نامهای خود جدا کردم، و هر جا من ذکر شوم تو نیز به همراه نام من ذکر میشوی، من «محمود» هستم و تو «محمد» هستی. آنگاه بار دیگر به روی زمین نگریستم و علی را انتخاب کردم و برایش نامی از نامهای خود قرار دادم، من «اعلی» هستم و او «علی» است. ای محمد، من تو را و علی و حسن و حسین و ائمة از نسل او را از نور خود آفریدم، و ولایت شما را بر اهل آسمانها و زمین عرضه نمودم، هر کسی قبول کرد، در نزد من از مؤمنان قرار گرفت. و هر کس آن را انکار کرد، نزد من در صف کافران درآمد. ای محمد هر کسی از بندگان من، به اندازهای مرا عبادت کند که اندامش فرسوده و پوسیده شود، ولی ولایت شما خاندان را انکار نماید، او را نمیآمرزم تا اقرار به ولایت شما خاندان، کند. ای محمد دوست داری آنها را ببینی؟»
گفتم: «آری»
خداوند فرمود:
«به طرف راست عرش بنگر و من به سمت راست عرش نگاه کردم، ناگهان علی و فاطمه و حسن و حسین، و علی بن حسین، و محمد بن علی، و جعفر بن محمد و موسی بن جعفر، و علی بن موسی، و محمد بن علی، و علی بن محمد، و حسن بن علی و مهدی را در پرتوی از نور دیدم که به نماز ایستادهاند، و مهدی در وسط آنها همچون ستارهای پرنور میدرخشید.»
آنگاه خداوند فرمود:
«ای محمد، اینها حجّتهای من هستند و این مهدی(ع) انتقامگیرندة عترت توست، به عزت و جلالم سوگند، او حجّتی است که طاعت او بر دوستانم واجب است، و من به واسطة او از دشمنانم انتقام میگیرم.»
به نقل از: مناقب خوارزمی، ج 1، ص 95، حموینی، فرائد السمطین، پایان، ج 2.
امشب شب عروسی پسرم است. آن قدر کار برای انجام دادن دارم که نمی دانم به کدامشان برسم. جواب تلفن خواهرم را که می دهم، صدای در حیاط را می شنوم.
هیچ کس در خانه نیست. چادرم را به سرم می اندازم و از میان حیاط چراغانی شده و میز و صندلیها می گذرم. لحظه ای می ایستم. به آسمان نگاه می کنم. ابرهای سفید زیر نور خورشید صورتی شده اند. هوا دارد تاریک می شود و الان مهمانها از راه می رسند. پس محمد کجاست؟
کنار در حیاط، دو شاخه ریسه ها را به برق می زنم. حیاط روشن می شود. قدمهایم را تندتر می کنم. پشت در که می رسم، رویم را می گیرم و در را باز می کنم.
مرد بلند بالایی پشت در ایستاده. حتما از دوستان محمد است. سلام می کنم و تعارف که داخل شود. می گوید کاری برایش پیش آمده که نمی تواند در مراسم شرکت کند. نمی دانم چه بگویم. اگر محمد بفهمد خیلی ناراحت می شود. دست و پایم را گم کرده ام. برمی گردم. می روم و یک دیس شرینی از روی یکی از میزها برمی دارم.
وقتی تعارف می کنم، دستش را دراز می کند و دانه ای برمی دارد. بعد پاکتی به طرفم می گیرد. پاکت کارت عروسی محمد است. پاکت را می گیرم و خداحافظی می کنم که محمد از راه برسد.
چقدر دیر کرده! چرا اینقدر نگران شده ام. خودم را تنها حس می کنم. تنهاتر از همیشه. باید اسمش را بپرسم. سرم را بلند می کنم که نشانیهایش را ببینم و اسمش را بپرسم؛ اما کسی جلو در نیست. مرد رفته و من هنوز مات و مبهوت ایستاده ام. انگار هیچ وقت کسی آنجا نبوده! انگار خواب دیده ام! انگار...
***
یک هفته از عروسی محمد می گذرد. امشب محمد و عروسم مهمان من هستند. نزدیک اذان مغرب است. به طرف تلویزیون می روم و آن را روشن می کنم. صدای قرآن در اتاق می پیچد. کمی بعد بچه ها از راه می رسند. خیلی خوشحالم. نمی گذارم دست به کاری بزنند. قسمشان می دهم که بنشینند. عروسم به حیاط می رود و آب را روی درختان آن می گیرد.
سفره را پهن می کنم و بشقابها را می چینم و گلدان گلهایی را که از حیاط چیده ام، وسط سفره می گذارم. در یخچال را که برای برداشتن سبزی باز می کنم، چشمم به بشقاب شیرینی می افتد که از شب عروسی مانده. به یاد دوست محمد می افتم. سبزی را برمی دارم و برمی گردم که ماجرا را برایش تعریف کنم. اما محمد سجاده اش را روی زمین باز می کند. می نشیند. قرآنش را از میان آن برمی دارد و می بوسد و دوباره روی سجاده می گذارد. بعد بلند می شود. دستانش را بالا می برد و صدای حمد و سوره اش اتاق را پر می کند.
سبزی را در سبدهای کوچک می چینم و با تربچه زیبایش می کنم و آن را در سفره می گذارم. می روم و کنارش می نشینم. وقتی نمازش تمام می شود، صدایش می کنم. خم می شود. تسبیح شاه مقصودش را از جانماز برمی دارد و به طرفم برمی گردد. جریان آن شب را برایش می گویم. به فکر می رود، اما چیزی یادش نمی آید. آخرین دانه های تسبیح را که از میان انگشتانش رد می کند، شانه هایش را بالا می اندازد. تسبیح را دور مهر حلقه می کند و بلند می شود.
پاکت آن روز را از روی کمد برمی دارم و کنار سجاده اش می گذارم. پرده را کنار می کشم. بوی خاک مرطوب را به ریه هایم می فرستم و در اتاق راه می روم تا نمازش تمام شود. بعد از نماز دستش را دراز می کند و قرآنش را برمی دارد. آرام بازش می کند. آن را ورق می زند. بین ورقهایش را می گردد. کم کم حرکاتش تندتر می شود. یک بار هم از آخر ورق می زند. نگاهش می کنم. رنگش پریده و دستهایش می لرزند. دوباره ورق می زند. دوباره بین ورقهای قرآن را می گردد. تپش قلبم تندتر می شود. جلو می روم و کنارش می نشینم. آرام قرآن را می بندد و روی سجاده اش می گذارد. عرق از کنار پیشانیش به راه افتاده. پاکت را می بیند. آن را برمی دارد و کارت دعوت را از آن بیرون میکشد. کارت را باز می کند. نگاه می کند. با همان نگاه. با همان حال. بعد کارت را می بندد و روی لبهایش می گذارد. اشک از گوشه چشمش سرازیر می شود. خم می شود. کارت را بین ورقهای قرآن می گذارد و به سجده می افتد. اشکهای من هم می جوشد. خودم را جلو می کشم و کارت را برمی دارم. شانه های محمد در سجده می لرزند. بازش می کنم. محمد با خط زیبایش در آن نوشته است:
« به مولایم مهدی(ع) »
روشنایی روز از صحنه گیتی رخت بر بسته و تاریکی شب، همه جا را فرا گرفته بود. مردم از کار و تلاش روزانه، دست کشیده و در خانه خود آرمیده بودند. پیامبر اسلام نیز میخواست پس از ادای فریضه، برای رفع خستگی در بستر آرام بگیرد. ناگهان صدای آشنای جبرئیل امین را شنید: «ای محمد! برخیز! با ما همسفر شو؛ زیرا سفری دور و دراز در پیش داریم».
جبرئیل امین، مرکب فضاپیمایی به نام «براق» را پیش آورد. محمد(ص) این سفر با شکوه و بیسابقه را از خانه امهانی یا مسجدالحرام آغاز کرد، ولی با همان مرکب به سوی بیتالمقدس روانه شد و در مدت بسیار کوتاهی در آن محل فرود آمد. در مسجدالاقصی (بیتالمقدس) با حضور ارواح پیامبران بزرگ مانند ابراهیم(ع)، موسی(ع) و عیسی(ع) نماز گزارد. امام جماعت نیز پیامبر اکرم(ص) بود. سپس از مسجدالاقصی، «بیتاللحم» ـ زادگاه حضرت مسیح(ع) ـ و خانههای پیامبران دیدن کرد. پیامبر در برخی جایگاهها به شکرانه چنین سفری و تحیت محلهای متبرکه، دو رکعت نماز شکر به جای آورد.
آنگاه مرحله دوم سفر خود را که حرکت به سوی آسمانهای هفتگانه بود، آغاز کرد. پیامبر همه آسمانها را یکی پس از دیگری پیمود و ساختار جهان بالا و ستارگان را دید. ولی در هر آسمان به صحنههای تازهای برمیخورد و با ارواح پیامبران و فرشتگان سخن میگفت. او در بعضی آسمانها با دوزخ و دوزخیان و در بعضی آسمانهای دیگر با بهشت و بهشتیان برخورد کرد و از مراکز رحمت و عذاب پروردگار بازدید به عمل آورد. ایشان، درجههای بهشتیان و اشباح دوزخیان را از نزدیک مشاهده کرد.
سرانجام به «سدرة المنتهی» در آسمان هفتم و «جنةالمأوی» (بهشت برین) رسید و در آنجا، آثار شکوه پروردگار هستی را دید. وی چنان اوج گرفت و به جایی رسید که جز خدا، هیچ موجودی به آنجا راه نداشت. حتی جبرئیل از حرکت باز ایستاد و گفت: «به یقین، اگر به اندازه سرانگشتی بالاتر آیم، خواهم سوخت».
آنگاه حضرت محمد(ص) در آن جهان سراسر نور و روشنایی، به اوج شهود باطنی و قرب الی الله و مقام «قاب قوسین أو أدنی» رسید. خداوند در این سفر، دستورها و سفارشهای بسیار مهمی به پیامبر فرمود. بدین صورت، معراج که از بیتالحرام ـ و به گفته بعضی، از خانه امهانی، دختر عموی آن حضرت و خواهر امیرالمؤمنین علی(ع) ـ آغاز گشته بود، در سدرةالمنتهی پایان پذیرفت. سپس به پیامبر دستور داده شد از همان راهی که عروج کرده است، باز گردد.

موعود(ع) در معراج
اصلیترین مشاهده پیامبر اعظم(ص) در شب معراج را باید شهود انوار مقدسه ائمه(ع) بدانیم که اصحاب متعددی روایت ذیل یا مشابه آن را از آن حضرت نقل کردهاند و همانطور که خواهیم دید در میان دوازده امام(ع)، حضرت مهدی(ع) جایگاهی ویژه و ممتاز دارند. ضمن این روایات نقل شده است که رسول خدا(ص) فرمود:
همانا خدای عزوجل در آن شب که به گردشی شبانه برده شدم (معراج) به من وحی فرمود: ای محمد چه کسی را در زمین میان امتت به جای خود گذاشتی؟ ـ در حالی که خدا خود بدان آگاهتر بود ـ عرض کردم: پروردگارا، برادرم را فرمود: ای محمد، علی ابن ابیطالب را؟ عرض کردم: بلی ای خدای من، فرمود: ای محمد من ابتدا از مقام ربوبیت نظری بر زمین افکندم و تو را از آن اختیار کردم. هیچ گاه یادی از من نمیشود مگر اینکه تو نیز با من یاد کرده شوی. من خود محمودم و تو محمد؛ سپس نظری دیگر بر زمین افکندم و از آن علی بن ابیطالب را برگزیدم و او را وصی تو قرار دادم، پس تو سرور پیامبران و علی از نامهای من است و «علی» (مشتق آن) نام اوست. ای محمد، من، علی و فاطمه و حسن و حسین و امامان را از یک نور آفریدم؛ سپس ولایت ایشان را بر فرشتگان عرضه داشتم، هر که آن را پذیرفت از مقربین گردید و هر که آن را رد نمود به کافران پیوست. ای محمد، اگر بندهای از بندگانم مرا چندان پرستش کند تا رشته حیاتش از هم بگسلد و پس از آن در حالی که منکر ولایت آنان است با من روبهرو شود، او را در آتش دوزخ خواهم افکند سپس فرمود: ای محمد، آیا مایلی آنان را ببینی؟ عرض کردم: بلی. فرمود: قدمی پیش گذار. من قدمی جلو نهادم. ناگاه دیدم علی بن ابیطالب و حسن و حسین و علیبن الحسین و محمد بن علی و جعفربن محمد و موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و علی بن محمد و حسن بن علی آنجا بودند و حجت قائم همانند ستارهای درخشان در میان آنان بود، پس عرض کردم: پروردگار من اینان چه کسانیاند؟ فرمود: اینان امامان هستند و این یک نیز قائم است که حلالکننده حلال من و حرامدارنده حرام من است، و از دشمنان من انتقام خواهد گرفت. ای محمد، او را دوست بدار که من او را دوست میدارم و هر کس را که او را دوست بدارد نیز دوست میدارم.
همیشه میان دلتنگیهایم بُغضی هست که با نام مبارک تو میشکند؛ بُغضی که همزاد من است، همزاد ندبههای بیقراریام و همراه همیشة لحظههای منتظر.
نام تو چلچراغ این شبهای خاموش دلواپسی است.
نام تو پایان هرچه زمستان است و آغاز فصل شکفتن؛ رویش دوبارة انسان عصر فولاد است، بعثت دوبارة محمد(ص) در عصر «لات» و «عُزّی»های رایانهای و «هُبَل»های ماهوارهای.
در عصر خروج دجّالهای شیطانپرستی که به نام تمدّن، جاهلیت مدرن را توسعه میدهند.
بازار زر و تزویر گرم است. ابوجهلها با کراوات، پشت میکروفن میایستند و با گلوله، عدالت را در سراسر جهان گسترش میدهند!
در عصر این تمدّن سفیهانه، دیگر جسم دخترکان را زنده به گور نمیکنند که روح پاکشان را زیر خروارها خاک حقارت و هرزگی، لجنمال میکنند. غیرت، کالای کمیابی است که در بازار گرم این خیابانهای خودنما، لب طاقچة فراموشی از یاد رفته است. در این بازار مکّارة دنیا و در این میانة هزار رنگ مردم فریب، لحظههای دلتنگیام، نام غریب تو را فریاد میکند؛ تو که از پس این ثانیههای مهآلود، غربت دین محمد(ص) را با دلی پرخون نظاره میکنی و بر مظلومیت شیعیان علی(ع) اشک حصرت میباری.
آقا! غم بیکسی را از چشمهای همیشه نمناکمان بخوان! درد بیتو بودن، بار سنگینی است که بر شانههای نحیف تحمّلمان سنگینی میکند.
بگذار برایت بگویم از ماتم نفس کشیدن در روزهایی که خورشید صبحش، بشارت ظهور تو را نمیدهد. روزهایی که بیتو هر لحظهاش به تاریکی شب میماند.
آری! در پس این ابرهای تیره، آفتابی است که فردا را با نور امید درخشان میکند؛ آفتابی که از مشرق کهکشان ولایت طلوع خواهد کرد و پایان قرنها ظلمت و تباهی انسان میشود. آری! «اندکی صبر سحر نزدیک است».
آنگاه که صبور و مقاوم پا بر تعلّقات خویش مینهی، سرشار از زلالِ اندیشههای ناب میشوی و با یقینی زلال، پیش میروی.
بیشما این خاک، از هم گسیخته!
شما که گامهایتان تنها «ایست» گاهِ خدمت را میشناسند و دستانتان تنها هزار تویِ حادثه را.
شما که در جادههای تقدّس گام میزنید، تا آفتاب از آنِ همه باشد.
ای در حاشیة همتت، اندیشههای سبز روییده!
دستانِ سخت کوش تو، گلهای آزادی میکارند و ما ثانیههای سبز درو میکنیم.
نگاهتان جوانههای امید میکارند و ما نور درو میکنیم.
بشکنید دیوارهای فاصله را.
فرو ریزید حصارهای ناامنی را.
ای نگاهتان همه از نسلِ نسیم!
درباره درخشندگی باطن پاک و جان تابناک حضرت فاطمه(س) همین بس که خدا او را از نور عظمت خود آفرید و پرتو روحش، آسمانها و زمین را روشن ساخت.
جابر از امام صادق(ع) پرسید:
چرا حضرت فاطمه(س) زهرا نامیده شد؟
امام ششم فرمودند:
چون خدای، عزّوجلّ، وی را از نور عظمت خویش خلق نمود و هنگامی که آن روح مطهر درخشید آسمانها و زمین به نورش روشن گردید و پوشش و پرده ای چشمهای فرشتگان را فرا گرفت و ملائکه در پیشگاه پروردگار به سجده افتادند و عرضه داشتند: پروردگارا این چه نوری است؟!
خدا به آنها وحی فرمود: این نوری از نور من است.
نیز از پیامبر اسلام(ص) روایت شده که فرمودند:
نور فاطمه(س) پیش از آفرینش زمین و آسمان خلق شده است.
برخی از مردم پرسیدند: ای پیامبر خدا، مگر فاطمه انسیه نیست و آیا او از نوع بشر نمی باشد؟
حضرت فرمودند: فاطمه حوراء انسیه است.
گفتند: ای پیامبر خدا، چگونه او حوراء انسیه است؟
رسول اکرم جواب دادند: خدای، عزّوجلّ، قبل از خلقت آدم، او را در عالم ارواح از نور خویش آفرید.
اسماء دختر عمیس گوید: رسول خدا(ص) به من فرمودند:
إنّ فاطمة خلقت حوریّة فی صورة انسیّة.
حضرت زهرا(س) حوریه ای می باشد که به سیمای انسان آفریده شده است.
لبهای زمین، در تب خشک سالی می لرزد،
چشمه های عاطفه یخ بسته اند و درختان، سردشان شده است،
چگونه دل به تیغ ذوالفقار عدالتت نبندیم،
باران ظهورت را به استغاثه ننشینیم،
زلال مهربانی حضورت را ندبه نخوانیم،
و در انتظار آفتاب نگاهت نمانیم؟!
آقا!
کدام چشم، به راه آمدنت خیس نیست؟
کدام گوش، دل به طنین گامهایت نسپرده است؟
کدام لب، با لبهای «أمّن یجیب» خوان تو همراه نیست؟
کدام دل عاشق، برای تو نمی تپد؟!
تو در قنوت کدامین دست، جاری نیستی؟
کدام چهارشنبه، بوی جمکران تو را ندارد؟
کدام جمعه، طعم ندبه را نچشیده است؟
کدام ستم را به شکوه بنشینیم؟
با کدام لحن، درد دل کنیم؟
از اضطراب کدام صبح جمعه بگوییم؛
از حسرت کدام عصر جمعه،
از دلتنگی کدام غروب؟!
می دانم که می آیی
می آیی و بهار را با خود می آوری
لبهای غنچه ها رابه لبخند شکوفا می کنی
طراوت را به عدالت، میان درختان، تقسیم می کنی
همه دلها را در مهربانی سهیم می کنی
به آئینه ها، فرصت تماشا می دهی،
می آیی و آدینه ها دیگر ندبه نمی خوانند
قنوتها، طعم اجابت می گیرند
دیگر، دلی شکسته نمی ماند
لبی به شکوهِ باز نمی شود
زمین، از چنگال نابرابریها می گریزد
جهان، ناگزیر عدالت می شود
ریشه هیچ ستمکاری در زمین نمی ماند
شوکت متجاوزان، درهم می شکند
رشته های نیرنگ و فریب، گسسته می شود
خسته ایم؛
از چهار فصل یکنواخت
از زمستانهای پی درپی
از لحظه های بی بهار
از این روزهای گرفتار
از تکرار این همه تکرار
چشمانمان
به ضریح گامهایت، دخیل بسته اند؛
قدم بر چشم ما بگذار!
« اَللّهُمَّ اَصْلِحْ عَبْدَ کَ وَ خَليفَتَکَ، بِما اَصْلَحْتَ بِهِ اَنْبِيائَکَ وَ رُسُلَکَ، وَ حُفَّهُ بِمَلائِکَتِکَ، وَ اَيِّدْهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ مِنْ عِنْدِکَ، وَ اسْلُکْهُ مِنْ بَيْنِ يَدَيْهِ وَ مِنْ خَلْفِهِ رَصَداً، يَحْفَظُونَهُ مِنْ کُلِّ سُوءٍ،وَ اَبْدِلْهُ مِنْ بَعْدِ خَوْفِهِ اَمْناً، يَعْبُدُ کَ لا يُشْرِکُ بِکَ شَيْئاً، وَ لاتَجْعَلْ لِاَحَدٍ مِنْ خَلْقِکَ عَلي وَ لِيِّکَ سُلْطاناً، وَ ائْذَنْ لَهُ فى جِهادِ عَدُوّ ِکَ وَعَدُوّ ِه، وَ اجْعَلْني مِن اَنْصارِهِ، اِنَّکَ عَلي کُلِّ شيْ ءٍ قَدير.»
بارالاها، کار ظهور بندة شايسته و خليفة راستينت (امام مهدي) را اصلاح فرما، همانگونه که کار پيامبر و فرستادگانت را اصلاح نمودي، و از فرشتگانت نگاهباناني بر او بگمار، و از سوي خويش با «روح القدس» او را ياري و پشتيباني فرما، ديدهباناني ازپيش رو و پشتسر همراه وي گردان، تا از هر بدي نگاهش دارند، ترس و هراس او را به امن و امان دگرگون ساز، که او تو را مي پرستد و هيچ چيز را همتا و همانند تو نمي داند، پس براي هيچيک ازآفريدگانت برتري و چيرگي نسبت به «ولي» خودت قرار مده، و او را درجهاد با دشمنت و دشمنش اجازت فرما، و مرا از ياران او بشمارآور،که همانا تو بر هر کاري توانايي.
با عنايت به مضــامين زيباي فوق، روشــن ميگردد که امـام هشتم(ع) عــاليترين و بلندترين زمزمههاي محبّت را چگونه با سوز و از سر شوق در اين مناجات کوتاه بر زبان جاري ميسازد! هم محبوب خود را معرفي مينمايد و هم آرزوي سلامتي و ظهور او را دارد و از خدا ميخواهد تا بيعت هيچ ستمگري بر گردن آن حضرت نباشد. آنگاه براي جهاد در رکاب او اعلام آمادگي نموده بدين وسيله ارتباط معنوي و عاطفي خود را ب آن بزرگوار ابراز ميفرمايد.

دوستای گلم(مخصوصا بچه محلای امام رضا (ع) ) عیدتون مبارک.التماس دعا
سؤالاتم زياد و كاسهي صبرم لبريز شده بود. به هر دري ميزدم و به دنبال پاسخ ميگشتم. خيلي حرفها ميشنيدم اما در هيچ لفظي معناي آرامبخش پيدا نميشد. سرانجام كلماتي آهنگين و شيرين به همهي سؤالاتم پاسخ داد. ديگر اين كلمات به شميم حقيقت عطرآگين بود و پاسخدهنده و گوينده و آرامشدهنده كسي نبود جز گل سرسبد عالم هستي «حضرت مهدي(ع)»،
و اينك سؤالات من و پاسخ چراغ روشن حقيقت كه از روايتها و حديثهاي آن حضرت گرفته شده است:
- اي سرور خوبان! از حقيقت سخن بگوييد و بفرماييد كه حقيقت را در كجا بجوييم؟
حقيقت با ما و در ماست و كسي جز ما چنين ادعايي نميتواند داشته باشد مگر اين كه دروغگو، گمراه و فريبكار باشد.
- عدهاي دم از مسلماني ميزنند، اما وجود شما را انكار ميكنند، نظر شما در اين باره چيست؟
همانا! بين خداوند عزّوجل و هيچ كس، خويشاوندي نيست و هر كس مرا منكر شود از من نيست و راه او راهي است كه پسر نوح رفت!
- به اين شبهه كه [امام غايب چه فايده دارد؟] شما پاسخ بفرماييد؟
نوع بهرهبرداري از وجود من در زمان غيبت همانند بهرهگيري از خورشيد است در هنگامي كه ابر آن را پنهان كرده باشد.
- اگر ممكن است، با توجه به اينكه اشخاصي تاريخ ظهور را پيشگويي ميكنند، بفرماييد واقعة ظهور كي اتفاق ميافتد؟
هنگام ظهور را خدا ميداند و بس. و هر كس براي ظهور وقت تعيين كند دروغگو است.
- اي طاووس بهشتيان بفرماييد يك مسلمان امروزي بايد رفتارش را چگونه تنظيم كند تا از قافلهي حقيقت عقب نماند؟
بايد هر يك از شما طوري رفتار كنيد كه به دوستي ما نزديك شويد و از كاري كه موجب خشم و نفرت ما ميشود دوري نمايد.
- ما سعي ميكنيم آنچه فرمودهايد عمل كنيم، ولي مسئلههاي جديد و به وجود ميآيند و حال آنكه از امامت ظاهري شما محروم هستيم، پس چه بايد كرد تا رستگار شد؟
در پيشآمدهايي كه واقع ميشود به روايتكنندگان حديث ما رجوع كنيد كه آنان حجت من بر شما هستند...
- اي بقيةالله! چه توصيهاي براي ما داريد تا عمل كنيم؟
براي تعجيل در فرج زياد دعا كنيد كه فرج، گشايش (امورِ) شما نيز هست.
- التماس دعا داريم، فراموشمان نفرماييد، كه ما بال و پرشكستهگانيم.
بدانيد كه ما مراعات حال شما را ميكنيم و هيچگاه فراموشتان نميكنيم.
